باران فقط ریزش قطره های بلورین آب از ابرها و آسمان نیست، وقتی باران می بارد یاد تو در زمین خاطراتم می روید، غنچه می کند و گل می دهد و  می شکفد. گاهی اقیانوس درونم با قطره ای مواج می شود و موج هایش بر صخره ی دلتنگی ام می کوبد.  تو بر قایق لحظه هایی می نشینی که در دوردستهای ناپیدا از دست رفته اند. با نسیم می آیی و با افتادن اولین برگ پاییزی می روی. 


فقط بوی قهوه ای کافی است تا پروست "در جستجوی زمان از دست رفته"اش را آعاز کند و پس از گذر از زمانها و مکان ها و عبور از روزها و هفته ها و ماه ها و سالها، در دالان خاطراتش بنشیند و قلمش را بر صفحه ی سفید بگرداند. و نتیجه اش بشود هفت جلد رمان. زمان های از دست رفته، یعنی زندگی در ساحل و در انتظار ماندن ... یعنی تو همین جا باشی و هیچ یادت نیاید که آسمان دل من  بارانی است. گاهی صدایی ترا به عمیق ترین خاطراتی می برد که زیر سایه ای از درخت در راهی خلوت ، خسته نشسته ای و چشمها را تا انتهای جاده خاکی می کشانی. شاید منتظر سایه ای هستی و نیست. 


زندگی روبرو شدن با لحظه لحظه هایی است که گاه بی قرارت می کند و گاه دست گرمش را بر گیسوانت می کشد و آرامت می کند. سرگردان و کولی وار، سرزمین گذشته را می کاویم و لابلای زمان های از دست رفته را جستحو می کنیم. تا مگر خویش را در پنهان و آشکار خاطرات بیابیم. گاهی آوار یک خاطره شکسته مان می کند. یک دیدار، یک نگاه، یک صدا و یک هایی که گرچه یک اتد اما ما را به اسارت شان درمی آورند. گذشته و جستجوی آن، سرزمینی نیست که بتوان به دلخواه بدان سفر کرد و به دلخواه از آن بازگشت. دلش هوای وطن را در مملکت خاطراتش می کند و چونان مسافر راهی آن می شود. می خواهد آرام بگیرد اما این بار زیر بار سنگین و آوار خاطراتش در هم می شکند. مسافری که از سفر محزونش، سوغات تلخ حسرت و پشیمانی را نه برای دیگران که برای خویش می آورد. حسرت از دست رفتن ها و پشیمان از کرده ها. 


مسافر از گذشته که برمی گردد باز قرارش نمی گیرد. این بار پا در جاده آینده می نهد. جاده ای مه آلود. و آینده مگر همان گذشته نیست که تو همیشه غایب آنی؟

منبع : برهوتکولی وار منبع : برهوتکولی وار
برچسب ها : گذشته ,جاده ,خاطراتش ,زمان ,هایی ,لحظه ,لحظه هایی